تبليغاتX
¤¤~~زندگی خالی نیست~~¤¤


¤¤~~زندگی خالی نیست~~¤¤

مهربانی هست ؛ سیب هست ؛ ایمان هست؛ آری...تاشقایق هست زندگی باید کرد¤¤

 

 سلام،سلامی که از حروف س،ل،ا،م تشکیل شده   

  "س" مثل سرخی گل رزباغچه ی عشق….

        "ل" مثل لانه ی پرنده ای که اگرلونه نداشته باشه باید پر بزنه تا

  جونشو ازدست بده… 

 "ا" مثل اشکهایی که از چشم یتیمان جاری میشه…. 

 آخر هم "م"   مثل محبت و مهربانی که امیدوارم از دل هیچ کدومتون

 بیرون نره….!

و بالاخره

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 این پست همیشگی می باشد...لطفا نظراتتون رو در همون پستی که میخونید بگذارید.!

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط ××× دختر آریایی ×××|

سلام عزیزان  .. 

من نمیدونم انسانهای زیبای وطن ما ، چرا حاضر نیستند در برابر این همه ساعت از بین 24 ساعت = 1440 دقیقه  تلف شده .. فقط 1 دقیقه .. تازه این هم حداکثر زمانه .. چون خیلیا از وسطش میرسند !! رو به انتظار پشت چراغ قرمز عابر پیاده اختصاص بدهند !! ؟؟!

خوب معلومه هر کسی به فکر زمان خودشه ... کسی که پشت ماشین نشسته .. و این همه ترافیک رو تحمل کرده و پشت چراغ قرمز هم ایستاده ... چرا اجازه چنین حقی  نداره که از زمانی که بهش داده شده  بتونه بدون دغدغه بره ؟؟!! 

هر کسی میتونه خودشو بجای راننده تصور کنه ، که دوست  داره با خیال راحت از چراغ سبزی که در اختیارشه استفاده کنه !!!

خوب فرهنگ یک کشور از همینجاها شکل میگیره دیگه!!! چرا خودتون باعث ارتقاء فرهنگ کشورتون نمیشید؟؟؟ که وقتی کسی از جای دیگه میاد بگه... چقدر بافرهنگ یا باکلاس هستن!!!!

یعنی من خودم اوایلی که مسکو بودم برام تعجبی بود و همش دوست داشتم عکس یا فیلم بگیرم .. وقتی میدیدم  به صف همه پشت چراغی ایستادن که هر دفعه یه ماشین رد میشه .. 

 یا برعکس ساعت فکر کنم 11 شب بود که هیچ ماشینی توی خیابون نبود ... فقط یک دانه ماشین پشت چراغ قرمز منتظر بود!!(البته اینو نگفتم که کشور دیگه ای رو به رخ بکشم .. چون اونها هم مشکلاتی دارن که بعدن میگم ولی از این نظر واقعا حرف نداشتن ..خوب لااقل سعی کنیم یاد بگیریم)

مطمئنن اگه توی ایران کسی چنین صحنه ای رو ببینه .. 100% تو ذهنش میاد ... عجب بیکاریه !!!

واقعا شما بگید ... بد میگم ؟؟؟؟؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

راستی !! من این حرفو زدم .. حداقل فقط برای خودم !! که وقتی پشت ماشینم بتونم راحت از زمانیکه بهم داده شده استفاده کنم ..
و اینکه اگه کسی این مطلب رو میخونه ... شاید دو نفر .. وقتی تو این موقعیت قرار میگیرن یاد این حرفا بیفتن ... و عمل کنن !! الان زمونه شده "حرف زدن" !!! باید به عمل کردن فکر کرد !!!

بعضیا میگن ایران با این چیزا پیشرفت نمیکنه .. ولی میشه از یه جا شروع کرد .. از یک جای به این سادگی !!

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط ××× دختر آریایی ×××|

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است،
سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! 
 
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.
اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.
در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
 
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند،
و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

 آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند،
و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی آن یکی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  * *
یک پیشنهاد برای دوستانی که هر دفعه میگویند..نمیدانستیم بروز شدی و مطلب جدیدی گذاشتی...یا دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم یا ..
میتونید آدرس وبلاگ هر کدوم از دوستانتون که میخواهید از بروز شدنشان هر لحظه با خبر باشید .. آدرس وبلاگش رو در وبلاگ دوستان (در منوی سمت راست ) بنویسید !!!
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط ××× دختر آریایی ×××|

 

  کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می ‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می ‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.

در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی ‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.هواپیما از زمین برخاست.

اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفت وگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه ‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد:

" کمربندها را ببندید!"

همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید،

" از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."

موجی از نگرانی به دل ها راه یافت، امّا همان جا جاخوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد،

" با عرض پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد."

نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دل ها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛

کشیش نیک نگریست؛ بعضی دست ها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎ پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می ‎کند و از هم متلاشی می گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آن چه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت.

سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد. 
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ایی دست به دامن خدا نشده باشد.

ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎ صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابدا اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌ خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می ‎بست، و سپس می‎ گشود و دیگربار به خواندن ادامه می ‎داد.

پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎ خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود. هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می ‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کرده خود را به بدنه هواپیما می ‎کوفت، یا می ‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می ‎کرد و دیگربار فرود می ‎آورد.

امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎ خورد و در آن آرامش بی ‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎ داد.کشیش ابدا نمی‎ توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می ‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش را حفظ کند.

بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش هم چنان بر جای خویش نشست. او می‎ خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛

او ماند و دخترک.

کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد،

"چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می ‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."

گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛

سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛

این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

بعضی وقت ها انواع طوفان ها ما را احاطه می ‎کند و به مبارزه می ‎طلبد. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار می‎ سازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی می‎ سازد، آن چنان که هیچ اراده‎ای از خود نداریم و نمی‎ توانیم کوچک ترین تغییری در جهت حرکت طوفان ها بدهیم.

همه ما به اشکال گوناگون این گونه اوقات را تجربه کرده ‎ایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسان ‎تر از آن است که روی هوا، در پهنه آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.

امّا، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنه بی‎کران زندگی هدایت می ‎کند.

 او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک می ‎داند و هواپیمای زندگی ما را از طوفان ها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند.

نگران نباشید.

* * * * *  * * * * * * * * *

دیشب یه دوست این اس‌ام‌اس رو برام فرستد!

ولی‌ من دوست ندارم اینو برای کسی‌ بفرستم!! جملش این بود :

"ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي كه تا اخر عمرت ميكشي به علاوه تعداد  هرچي ستاره تو اسمونه.."

میدونید چرا؟؟

چون این دوستی بالاخره تا داره!!

من یا یکی‌ رو دوست ندارم،،یا اگه دوست دارم ،،دوستی بین من و اون برام  تا نداره...

فعلنده بدرور

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط ××× دختر آریایی ×××|


آخرين مطالب
» سلام
» من واقعا میگم .... ایرانو خیلی دوست دارم !!!
» باز هم پائولو کوئیلو ... بخوانیدش جالب است...
» نگران نباشید ...
» بعد از چند روز و اندی !!!
» باران
» dorood va bedrood !
» برای اولین بار .. حرفهایی با بوی غم توی وبلاگم !!
» هفت جا، نفس خويش را حقير ديدم....
» پسر زاینده رود(برادر اینجانب) با وصف استادشون!!
Design By : Pars Skin